جملات زیبا

 

 

آورده اند که در مجلس شیخ ابوالحسن خرقانی (عارف قرن پنجم) سخن

از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت:

شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.

چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند.

یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود.

یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.

آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.

گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول

بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!

ندا آمد:

آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج...

 

 

 

 

 

 

 

 

چه خوش بی مهربونی هر دوسر بی 

 

که یک سر مهربونی دردسر بی 

 


 

اگر مجنون دل شوریده ای داشت 

 

دل لیلی از او شوریده تر بی 

 


 

"بابا طاهر"

 

 

حــــــــــــوا...

تو مگر سیب را پوست کندی خوردی؟

که دنیا اینگونه پوست ما را میکند!!

لطفا نظر بدهید و ما را لایک کنید

 

/ 1 نظر / 31 بازدید
نسرین

وای چقدر جالب !!! ممنون[تایید]